راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت هفتاد و سوم :
وقتی آلات موسیقی و دستگاههای مخصوص کارشان را به یکی از بچه های گروه میسپرد زن میانسال قدمی جلو رفت و با لحنی که برای آرام بودنش به سختی تلاش میکرد گفت:
- نگران دوستات نباش نباش پسرم ما اینجا هواشونو داریم. برو دنبال رفیقت الهی که خدا پشت و پناهتون باشه.
پیمان نگاه خیسش را از زن گرفت و بغض گلویش را پرصدا فرو برد. سری به نشانه ی قدردانی جنباند و همراه بابک سوار آمبولانس شد. نگاه مژدÙ

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0نمیشه گفت دخترشودوست نداره،ولی تفاوت بین نسل ها،وعدم درک باعث این رفتارش شده